تبليغاتX
دو لقمه خاطره ی سبز!







دو لقمه خاطره ی سبز!

سیندخت 190

یه وقفه ایجاد شد توی زندگیمون اما خب باید ازش گذشت و ما هم تقریبا گذشتیم...حالا خوبم انگار...نه ، انگار نه ، خوبم دیگه!

گاهی اوقات لازمه که آدم خودشو از دید بقیه بازبینی بکنه...گاهی لازمه که بدونه از نظر دیگران نقاط قوت و ضعفش چیه...و مطرح شدن این بازی کمک بزرگی به شناخت آدما از ذهنیت دیگران نسبت به خودش داره ، تازه ، مهمونی ها رو هم خوش رنگ و لعاب تر میکنه...

دیشب من یه بحث مطرح کردم...اینکه هر خانوم و آقایی بگه که کدوم خصلت همسرشو اصلا دوست نداره...یا یه جور دیگه بگم...کدوم خصوصیت اخلاقی رو اگه نداشت عالی میشد؟ این جمع کوچیک ما رو توی خونه مامان اینا یه کم گرم تر کرد...باعث شد من از آقاهه بگم...خواهری از همسرش...بابا از مامان و مامان از بابا...آقاهه از من...آقاهه حرف جالبی از من زد! توی این روزا که همش درگیری های ذهنیمون ماشینه و خوابامونم منتهی میشه به این امر ، آقاهه هم منو با ۲۰۶ مقایسه کرد! گفت فاصله سرعت صفر و ۱۰۰ من توی عصبانی شدن ۳ ثانیه بیشتر طول نمیکشه که کاش این موردو نداشتم! راست میگه...از بچگیم اینجوری بودم...خیلی زود حرصی میشدم...خیلی زود عصبی...اصلا اینقدر عصبانیتم زود به نقطه اوج می رسید و میرسه که احساس مرگ میکنم! خب خصلت خوبی نیست ولی تازه کلی باهاش مدارا کردم که اینم! شاید بتونم بهتر بشم!! بعد به خواست بقیه قرار شد سه تا از خوبی های هم دیگه رو بگیم که لازم تره و بهتره که آدم دنبال خوبی ها بگرده...خیلی قشنگ بود...احساس برانگیز!من احساساتی که هر کی هر حرفی میزد اشکم داشت گوله گوله پشت پلکام قلمبه میشد! آقاهه مرسی که گفتی من امید بخشم برات توی لحظه های ناامیدی...مرسی که گفتی هر جا زمین خوردی بلندت کردم...مرسی که به عشقم ایمان داری...مرسی که گفت دلسوز بودنمو توی همه لحظه ها حس میکنی...و خوشحالترم از اینکه این بازی باعث شد همه از خودشون بگن...خوشحالم از اینکه شوهر خواهری که همیشه برام برادر بوده گفت که من توی زندگیشون یه وزنه محسوب میشم و همیشه توی همه ارکان حرفای منو قبول داره...خوشحالم...بعد از تشنج دیشب در مورد ماشین و حرفای پس و پیشمون توی راه که داشت یه دعوای گنده میشد توی مهمونی به آرامش رسیدم...

خدایا کمکم کن که بدی هامو از بین ببرم...

من این و این دو تا گوگولی رو به روز می کنما! اگه دوست داشتید سر بزنید!

فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:49 توسط سیندخت |

سیندخت 189

هر دم از این باغ بری می رسد...

سالگرد بابا دو بود...یه سال گذشت...زمان انگار مسابقه گذاشته بود و برای ما باور کردنی نبود...صبح قرار شد بریم خونه خواهری و اونا رو برداریم بریم بهـــ ـشــ ـت زهــ ـرا...طفلی شوهر خواهری هنوز پاهاش توی گچه و عصا زیر بغل داره...مامان زنگ زد که یه کم دیرتر راه بیفتید و من و خواهری یه سر رفتیم پاژنو زیر و رو کردیم بلکه چیزی بیابم که نیافتم! البته بود ولی سلیقه ام زیادی سخت پسند شده! خلاصه...راهی شدیم...گفتیم...خندیدیم...گل خریدیم برای مامانی و بابا دو...توی ترافیک بدی گیر کردیم...همه رسیده بودن...بالاخره از شلوغی جستیم و دنبال قطعه میگشتیم که...به سرعت خیلی غیرقابل باوری یه از خدا بی خبر از پشت زد بهمون و خواهری سرش خورد به شیشه و من و دختر خواهری پرت شدیم جلو...خدا رحم کرد...خدا رحم کرد...و فقط خدا رحم کرد!گلگیر سمت راست عقب کاملا رفت تو...اون موقع فقط تونستم با صدای بلند گریه کنم...گریه ای که اشکی نداشت...گریه ای که فقط علتش درموندگی بود...گریه ای که علتش ترس از این بود که آخه چرا؟چرا این همه اتفاق؟ گریه ای که شاید فقط ۲۰ ثانیه طول کشید!! اومدم پایین...تا صحنه رو دیدم دیگه برام اهمیتش از بین رفت...طرف هی گفت ترمز بریدم! شاهدین زیاد بودن...همه گفتن بیمتو بده و صلوات بفرستید و برید...همه گفتن تا افسر بیاد کلی طول میکشه...آقای از خدا بی خبر اظهار شرمندگی میکرد اما گفت وایستیم تا پلیــ س بیاد! شاید خسارت بیشتر باشه و شما اینجوری ضرر میکنید! ۲۰ هزار بار با صد و ده تماس گرفتیم...بالاخره یکی اومد...اون از خدا بی خبری که گفتم یهو زد زیر همه چیز...از اینکه میخواسته از سمت راستمون سبقت بگیره نگفت از اینکه ترمزش به حرف خودش بریده بود یا اینکه اشتباها پاشو گذاشته بود روی گاز نگفت...فقط دروغ گفت و دروغ...و حرصی که من می خوردم...آقاهه آروم بود و نگاه میکرد...یه لبخند بهم زد و بهش گفتم " هر دم از این باغ بری می رسد آقاهه " خندیدم...کاری نمی تونستم بکنم...یه لشگر آدم منتظر ما بودن که بهشون گفتیم برن...مامان و بابا اومدن...مامان کلی به اون از خدا بی خبر از شهامت گفت!! دختر خواهری رو برداشتن و رفتن...هر کاری کردیم شوهر خواهری با اون پای توی گچش نرفت...خواهری هم...مثل همیشه همدم ما موندن...مثل همیشه همرازمون...مثل همیشه تکیه گاهمون...خدا حفظشون کنه برامون...افسر اولی معطلمون کرد...افسر دومی تشخیص نداد!  بعد از سه ساعت علافی گفتن با هم توافق کنید! آره توافق کردیم! اون از خدا بی خبر یه چراغ شکسته داشت و ما یه ماشین تازه خریده که گلیگرش کمپلت داغون شد! با خدا کلی حرف زدم و اظهار چاکرانگی کردم که حتما بلای بدتری سر راهمون بوده که به خیر گذشته...مخصوصا با خوابی که دیده بودم و از صبحش صدقه گذاشته بودم...ناهار همه جمع بودن خونه قدیمی مامان اینا...توی اتاقهای مامانی و بابادو که همونجوری دست نخورده باقی مونده...هی گفتیم ما دیر میایم برید...نرفتن...خلاصه با قیافه های درب و داغون رسیدیم و همه دلداری دادن...همه از تجربیات بدترشون گفتن...همه خواستن ما آروم بگیریم و البته ما آروم بودیم...فقط یه انقباض کوچولو توی وجود من ایجاد شده! کلا اینقدر شرطی شدم که وقتی سوار ماشین هستیم هی یهویی جمع میشم...وقتی یه ماشین میاد از بغل از جلو از پشت ۱۳۰۰ دفعه داد می زنم! هی به آقاهه که خودش طفلی محتاط کامل هست گوشزد میکنم!در صورتی که ما تقصیر کار نبودیم...اما اتفاقات پشت سر هم باعث شده از همه چیز بترسم...البته ... سعی میکنم با توکل به خودش بازم آروم بشم...دیروز هی میخندیدم و میگفتم :

خنده تلخ من از گریه غم انگیزترست...کارم از گریه گذشتست بدان می خندم

بازم شکرت...

ببخشید...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:41 توسط سیندخت |

سیندخت 188

نمیدونم حکمت بعضی اتفاقات چیه...نمیدونم لابه لای بعضی چیزای کوچولو که گاها دادمونو در میارن چی پنهونه...

حالم کم و بیش گرفته...بدون هیچ علت خاصی...نمیدونم باید چی بنویسم...نمیدونم از چی باید بگم...یه عزیز برام پیغام گذاشته بود که من دختر موفقی هستم...خیلی به حرفش فکر کردم...خب تصوراتی که از نویسنده ی روزمره ها برای دیگران به وجود میاد خیلی جالبن...حتما بازتاب نگارش من این بوده...من از نظر خودم اصلا موفق نیستم! من به اون درجه ای که میخوام هنوز نرسیدم و بدتر از همه اینکه اصلا برای رسیدن بهش تلاش نکرده و نمی کنم...من از سطح تواناییم خیلی کمتر استفاده میکنم پس نمی تونم از خودم راضی باشم...توی ذهنیت من ، حدود ۸ سال پیش که آینده بافی میکردم ، سیندختی که الان حاضره باید لااقل یه سال از وکیل بودنش گذشته باشه...این بزرگترین اتفاقی بوده که می تونسته بیفته...به هر حال...من هنوز راه دارم تا موفقیت..البته اگه خودم بخوام!

مرسی از توصیه هاتون...مرسی از مهربونی هاتون...صدقه هر روز میدم...صندوق محک هم دارم...اسپند هم هفته ای یکی دو بار دود میکنم! البته اینارو نمیگم که یه وقتی خدای نکرده برداشت بدی داشته باشین که من چقدر از خود متشکرم و اینا! بلکه جواب کلی یه سری دوست گل بود...

پنج شنبه قشنگی بود...دیدن چند تا دوست گل...با هم بودن...حرف زدن...گل گفتن و شنیدن و حسابی کیفور شدن...شب هم به سرعت برق و باد حاضر شدن و به عروسی رفتن...منتها توی جاده ( عروسی توی یکی از شهرهای اطراف تهران بود ! ) یه کم حالمون زیادی گرفته شد...نمی دونم چرا ماشین جوش آورد...یعنی ما نفهمیدیم جوش آورده...وسط اتوبان خاموش شدیم! ترس داشت منو میکشت! خدا رو شکر که هنوز انسانهای فرشته خصلت روی زمین هستن که دست کمک به دیگران بدن...خدا خواست و رسیدیم تهران...به خونمون...فرداش آقاهه رفت ببینه ماشین چی شده ... یه ریزه خرج کوچولو...خب طبیعی بود و مشکل خاصی نداشت...وقتی تنها بودم گفتم یه کم به زندگی برسم...هر کاری کردم جارو برقی تمیز کاری نمیکرد گفتم شاید کیسه پر شده...عوضش کردم...بازم نشد...گفتم بی خیال با همین ذره ذره جارو می کنم تا آقاهه بیاد ببینیم مشکل چیه! ولی...یهویی به طرز عجیبی دسته جارو برقی از نقطه ی اتصال لوله خرطومی به لوله فلزی شکست...اونقدر اتفاقی بود که نشستم زمین و نگاهش کردم و کلی بهش خندیدم!!!! آخه دیگه چیکار می تونستم بکنم خب!؟ سریه جارو رو زدم به خرطومی و نشسته جارو کشیدم! ولی یه ذره مزه داد! چون دیگه لوله نداشت فرتی همه کثیفی ها رو قورت میداد و من کیف میکردم!

امروز اما...با این هوای بارونی من پاییزی تر شدم...اصلا رمق ندارم...رفتم اطراف خونه یه قدمی زدم و یه بسته میوه تمبر هندی خریدم...حالا هم یه عالمه آشغال روی میز کامپیوتره! گفتم شاید حالم خوب بشه اما خب نشد! همیشه در روی یه پاشنه نمی چرخه...امروزم از اون روزاست...

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:27 توسط سیندخت |