اصلاح یک برداشت اشتباه :
من اصلا به فکر کامنت نیستم...کاملا درک میکنم مشکلات و گرفتاری ها رو...بد متوجه منظورم شدید...یه عده رو میگم البته!...منظورم اونایی بودن که اگه بهشون سر بزنی بهت سر می زنن و لاغیر...همین!

اوریف لیم توی این سرشلوغی یه حال مبسوطی بهم داد...و اون اینکه در دومین ماه فعالیت ۹ درصدی شدم...قشنگ بود...البته اگه بعضی دوستان می ذاشتن! توی دنیای متمدن و مدرنیته ی امروزی نمی دونم چرا بعضیا علاقه بسیار زیادی دارن که همچنان سریش باقی بمونن!!!

وقتی این روزا دهنت زیاد آفت می زنه...وقتی موهای سرت ریزشش شروع شده...وقتی نگام میکنی عمیق و می فهمم که ذهنت مشغوله...همه ی اینا یعنی استرست زیاده...وقتی توی راهیم داریم برمیگردیم خونه و ساعت ۹ شبه و میگی بریم ماشینو برداریم یه گشت بزنیم؟ یعنی که نیاز به تقویت روحیه داری و من که چقدر این روزا خسته ام...چقدر تنبلم...چقدر از کدبانوگری ( به قول تو ) افتادم...و چقدر زندگیم تارعنکبوتی شده و همش به تو می گم نه...و تو می پذیری...کاش می تونستم یه کاری کنم که این ۱۰روز تلاشت برای اتمام پایان نامه به بهترین نحو طی بشه...کاش می تونستم بهت انرژی بدم...کاش می تونستم کمکت باشم...فقط می تونم برات دعا کنم عزیزم که این تا نیمه های شب بیدار موندنت با نتیجه فوق العاده ای که شیرینی رو به لحظه هامون بیاره ختم بشه...
وقتی میخونمش باورم نمیشه که اینا خاطره هستن...کاری به خوبی یا بدی کتاب ندارم بلکه غرق شدم توی این همه اتفاق...آقاهه میگه بخون اگه راضی بودی و به نظرت این همه تعریف الکی نبود منم بعد از پایان نامه بخونمش...میگم آقاهه خیلی ترسناکه این کتابه! میگه چرا ؟ میگم آخه من از جنگ فقط یه سری هواپیما که اون ته تهای آسمون بود و رد دودشونو نگاه میکردیم و خوشمون می اومد یادمه...من فقط آژیر قرمز و سفید یادمه که زودی می دویدیم توی زیرزمین...اونجا تلفن بود و من از اون موقع تا الان عاشق هر مدل تلفنی ام! من فقط بابا یادمه که برامون از جبهه نامه می فرستاد و پاکت نامه هاش شکل لباسای سپاهیا بود! نقاشیایی که برام می کشید و سرمشق میداد که منم براش همونا رو بکشم و بفرستم! و کیف سفید عروسی مامان که این همه نامه همیشه توی اون قرار می گرفت...من یادمه که همه فامیل خواستن برن شهرای اطراف تهران و وقتی بابا اومد گفت همه برن ولی ما می مونیم! هر جا هر اتفاقی بخواد بیفته می افته...مامان گریه کرد...همه رفتن...بابا دلش طاقت گریه های ما رو نیاورد و ما هم رفتیم...فقط چند روز و برگشتیم دیدیم شیشه هامون همه شکستن...جنگ برای من همین بود...البته گریه های مخفی مامانو یادم میاد...ولی ما که توی تهران بودیم درک درستی از اون وقایع نداریم...این کتاب منو خیلی روشن کرد...آقاهه می ره توی هم...میگه مگه من این همه برات تعریف نکردم از هواپیماهایی که روی سرمون حرکت می کردن؟ مگه نگفتم که شیشه های خونمون شکست و سر مامانم؟ یادم می افته...گم شدن بابای آقاهه توی یکی از عملیاتا چون فرمانده بوده و نزدیک بوده که بگیرنش...مهاجرت کردنشون از خونشون به هزار و یک جا...این روزا با جنگ دارم زندگی میکنم...این روزا بیشتر از رجال کشورمون می ترسم...این روزا می ترسم از اینکه نکنه از این هواپیماها که توی تصوراتم دارم توی واقعیت هم ببینم...
این روزا به خیلیا فحش میدم!توی دلم!

فکر که میکنم می بینم کامنتایی که داری ارتباط شدیدا مستقیمی دارن به کامنتایی که میذاری! اگه وقت نکنی و یکی دو بار برای یه نفر دو نفر سه نفر ۲۰ نفر رد پا نذاری...دقیقا همونا هم تو رو به همین دلیل و از روی عمد یادشون می ره! می خندم...خوشم میاد از این بازیهای مجازی!

بعضی اوقات نمی تونی فقط برای خودت زندگی کنی...برای دیگرانی که اطراف تو دایره زدن هم باید کمی تا قسمتی باشی تا لحظه ها شاید بهتر سپری بشه...
چند روزه یه مشغولیت جدید دارم...به خاطر همین کمتر می رسم که بنویسم...البته مرتب می خونم ولی دست نوشتنم تنبل شده!
دوست آقاهه که چندین ماهیه تقریبا با خانومش اومدن تهران زندگی می کنن مدتیه که توقعاتشون بالا رفته از ما...همش انتظار دارن که ما با اونا باشیم...مرتب تماس میگیره، اس ام اس می زنه...اوایل من خیلی حساستر بودم و آقاهه چون دوستش بود یه ذره نسبت بهشون تعصب داشت و میگفت خب اینجا غریبن و به هر حال دوستن و از این حرفا...من سعی کردم خودمو با اونا منطبق کنم ولی الان دیگه خود آقاهه صداش در اومده! چون این روزا درگیر پایان نامشه من اصلا اصراری مبنی بر بیرون رفتن و اینا نمی کنم و همش بهش میگم به کارش برسه و سعی میکنم اگه بخواد تنبلی هم بکنه ( که نمی کنه بلکه خسته میشه ) جلوشو بگیرم! توی این هاگیر واگیر سرشلوغی آقاهه مرتب دوستش انتظار داره با اونا باشیم...بریم اونجا بیان اینجا...شب بود ساعت ۸ ،داشتم از جایی برمیگشتم خونه ، آقاهه گفت که اینا میخوان شب نشینی بیان...گفتم باشه...آقاهه رفت میوه بخره و منم به محض رسیدن به خونه جمع و جور کردم و آماده شدم و شام رو گذاشتم که بخوریم...بعد که تماس گرفتیم ببینم پس کوشن؟! گفتن نمیایم! خیلی برای من گرون تموم شد...برای آقاهه بیشتر...علت؟ خسته ایم!!! اصلا این حرکت نه تنها پسندیده نبود بلکه کلی اعصابمونو خورد کرد و باعث شد یه سری تصمیمات در موردشون بگیریم! خلاصه...
۵ شنبه قرار بود بریم غرفه های پارک لاله...من همیشه غرفه های این پارکو دوست دارم مخصوصا یه غرفه دم در هست که یه آقایی اونجا نشسته و همیشه هم کتاب می خونه...سفال می فروشه...صدف و یه عالمه ریز ریز تزیینی...من همیشه دوست دارم یه عالم وقت داشته باشم که همه ی این وسیله ها رو با دقت نگاه کنم و هی فکر کنم که به درد چه کارایی می خورن و هی بخرم! قرار شد که بریم...مدتهااااا بود که می خواستیم بریم و نشده بود...باز این دوستش تماس گرفت چون یه سری وسیله دستشون داشتیم و کامپیوتر اونا هم خونه ما بود که آقاهه درستش کنه و باید رد و بدل میشد...ما گفتیم سر راه ازشون می گیریم...باز اذیت...که آره...اگه تا نیم ساعت دیگه نیاین ما می ریم بیرون و از این حرفا! یه لحظه فکر کردم...گفتم آقاهه بیا امشب با اینا بریم بیرون بلکه قال قضیه مدتها کنده بشه و دیگه کاری بهمون نداشته باشن!! قبول کرد...قرار گذاشتیم بریم سینما و این یعنی پارک لاله باز هم از رده خارج...رفتیم کتاب قانون...فیلم جالبی بود یعنی به نظرم پرداختها جالب بود وگرنه داستان که تکراری...
جمعه بالاخره من به غرفه های دوست داشتنیم سلام کردم و از همون غرفه یه سری چیز میز خریدم که شاید یه ریزه ذوقم دوباره شکوفا شد!
و دیروز که برای اولین بار رفتیم تره بار! و کلی کیف کردیم! حالا یه عالم سیب زمینی پیاز و بادمجون و اینا داریم! از قیمتهای خوب هم یه عالمه فیض بردیم...

این سری حسابی روزمره نویسی کردما!

راستی دارم " دا " رو می خونم...باشد که وقت کنم و باتماممش!!!

